تبليغاتX
آیسا
 

عطيه طاهري – منبع:ادوار نیوز

طبق قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران فقط يک شبانه روز مي توان متهم را بدون تفهيم اتهام در زندان نگه داشت. ‏اين در حالي ست که همسرم سعيد متين پور 200 - امين روز از انفرادي را همراه با شکنجه هاي سخت با هدف ‏اعتراف به جرمي که مرتکب نشده است سپري مي کند. ‏

حاجي هاي طواف نکرده، اصول قانون اساسي و نيز اصول انساني و اخلاقي را يکجا در مورد سعيد لگدمال کرده و مي ‏کنند.در سالهاي اخير اين نوع برخورد با يک متهم عقيدتي وفعال حقوق بشري بي سابقه بوده است.‏

در عجبم که چرا صدايي به اعتراض بلند نمي شود ؟‏

متاسفانه جريانات روشن فکري و احزاب سياسي در ايران از جنبش هاي هويت طلب از جمله جنبش هاي زنان، اقوام، ‏کارگري و... چندين گام فاصله دارند. اگر حاکميت اقتدارگرا مدام دموکراسي خواهي روشنفکران و سياستمداران را بي ‏بند وباري ترجمه مي کند، آنها نيز با همان انگيزه و منطق جنبش زنان را به ترويج چندشوهري وجنبش کارگران را به ‏گرايشات مارکسيستي و جنبش اقوام را به تجزيه طلبي متهم مي کنند.‏

ذهنيت مسموم و معيوب و نابالغ مدعيان اصلاح طلبي موجب شده تا در برابر عنيف ترين ظلم ها و حق کشي ها سکوت ‏کرده و آب به آسياب ناقضين حقوق بشر بريزند، دبير کل پرطمطراق ترين حزب سياسي کشور بي هيچ دغدغه اي ‏نسبت به اوضاع نا بسامان و نگران کننده ي خيل روز افزون زندانيان سياسي و عقيدتي و نقض گسترده و بي سابقه ي ‏حقوق بشر، شب و روز وضعيت صندوق هاي آرا را رصد مي کند و جدي ترين سخنش عرق شرم بر جبين مي نشانذ : ‏‏"با هر موضع گيري احمدي نژاد، بر آرا اصلاح طلبان اقزوده مي شود." بر خود نهيب مي زنم که چه ساده دل بوديم ‏آنگاه که سخنهايشان را باور کرديم و اعتمادمان را ارزاني شان !!؟ ‏

جامه با بيگانه دادي تا بروفد رخنه هاش‏
اي تفو بر آن رفوگر رخنه ها صدگانه شد ‏

اکثريت مدافعان حقوق بشر در ايران از حقوق افرادي دفاع مي کنند که نمدي هم عايدشان شود، اما دفاع از حقوق افراد ‏منتسب به جنبش هاي هويت طلب که از قضا دفاع از حقوق بشر به معناي محض ان مي باشد، در برنامه ي اکثريت ‏مدافعان آزادي بيان و کليت اصلاح طلبان مذبذب دارد.‏

براي چنين اقدام و عملي مي بايست هم جنبش هويت طلبي را درک کرده باشي و هم به دفاع از حقوق بشر ايمان خالص ‏و بي شيله پيله داشته باشي. وچه ناب ونايابند چنين افرادي در زمانه اي که انسان هاي بي گناه و پاک باخته ي بسياري ‏چون مريم حسين خواه، جلوه جواهري، منصور اصالو، مددي، ليلا حيدري، عبدالله عباسي، بهروز صفري، جليل غني ‏لو، عليرضا متين پور، عباس لساني و... فقط به جرم پرداختن به ريشه ها در انفرادي هاي همراه با شکنجه هاي جسمي ‏و روحي و رواني به سر مي برند و به اجبار فيلم پر مي کنند تا به جرم ناکرده اعتراف کنند آنها با تحمل بيشرمانه ترين ‏ظلم ها و ستم ها در زندان و امثال عبدالله مومني با دفاع خالص از حقوق بشر در بيرون از زندان ريشه هاي بي رمق ‏درخت انسانيت را ابياري مي کنند تا شايد جاني دوباره بگيرد.‏

سلام و درود خداوند بر اين پاک باختگان شيدا باد.‏
خدايا اکنون 200 روز است که همسرم سعيد در انفرادي ست، شکنجه مي شود، بي خوابي مي کشد، تحقير مي شود، ‏روي آفتاب را نمي بيند، از او مي خواهند جرم ناکرده را به گردن بگيرد، فيلم پر کند و... 200 روز است که از و بي ‏خبرم نمي دانم چه بلايي به سرش مي آورند نمي دانم از او چه مي خواهند.‏

خدايا تو خود حافظ او باش و خدايا تو خود شاهد باش تنهايي و بي پناهي قومي را و بي تفاوتي و خواب زمستاني بي ‏وجداني هاي قومي ديگر را. ‏

و من همچنان بر ايمان خود استوارم که: "پرومته ي در زنجير به همان دليل که راز پيروزي اش را يافته از بند نيز ‏رسته خواهد شد و جراحاتش درمان خواهد يافت."‏

+ نوشته شده توسط رضا عباسی در سه شنبه بیستم آذر 1386 و ساعت 19:49 |

 

بابک جان سلام

     شما جنین هفت ماهه ای هستی که قرار است حدود 2 ماه دیگر وارد دنیای ما شوی. گمان نمی کنم که قبل از این نامه ای به دستت رسیده باشد و این اولین نامه ای است که در عمرت دریافت می کنی. شما هم اینک به همراه مادرت در خانه پدربزرگ پدری ات در شهر مرند بسر می بری. می دانم که اطلاعات زیادی از دنیای ما نداری و شاید جسته و گریخته از زمزمه های مادرت-که از سر دلتنگی بر زبان می آورد- مطالبی را متوجه شده باشی. شاید هم در نبود پدرت سنگ صبور مادرت شده ای. نمی دانم! اما اگر اجازه می دهی مطالبی را هم از زبان من بشنو:

پدرت یعقوب سالکی نیا (ایلقار مرندلی) 27 روز پیش توسط نیروهای امنیتی بازداشت شد و هم اکنون در حالت بلاتکلیف در زندان اوین بسر می برد. آخرین باری که پدرت را دیدم یک روز قبل از دستگیری اش بود. با هم در انتشارات اندیشه نو در میدان انقلاب تهران قرار گذاشتیم. کت و شلوار سرمه ای رنگش را پوشیده بود. مطابق معمول حرفهایمان را با شوخی آغاز کردیم. گشتی در کتابهای انتشاراتی زدیم و پس از گپ کوتاهی با آقای فرزانه از انتشارات بیرون آمدیم. پدرت پیشنهاد کرد که در پارک دانشجو بنشینیم و من هم قبول کردم. نشستن در پارک دانشجو آنهم در غروب یک روز پاییزی لذت خاص خود را دارد. ان شاءا... به دنیا که آمدی و بزرگ شدی از پدرت بخواه که حتما ترا آنجا ببرد. به محض آنکه از من پرسید: «چه خبر؟» از آنجائی که دلم خیلی پر بود شروع به صحبت کردن نمودم. خیلی وقت بود که با یک سنگ صبور درد دل نکرده بودم. با آرامش خاصی به حرفهایم گوش می داد و با شوخی هائی که چاشنی حرفهایش می کرد سعی داشت تا مرا دلداری دهد. صحبت بچه های زندانی شد. سعید، جلیل، بهروز، لیلا، صالح، عبدا...، علیرضا و ... گفتم: «ایلقار! می بینی چقدر بد شانس هستم. آن زمان که زندان بودم تنها بودم و حالا که آزاد شده ام بچه ها همگی در زندان هستند و من باز هم تنها مانده ام.» خندید  و گفت: «عیبی یوخدو، آللاه سنین طالعینده تک لیک یازیبدی»(عیبی ندارد، خداوند در طالع تو تنهایی قرار داده است) گفتم: «ایلقار، خیلی نگرانت بودم. می ترسیدم تو را هم بگیرند.» گفت: «خود من هم چنین انتظاری دارم.» گفتم: «اگر قرار بود ترا هم بازداشت کنند تا حالا این کار را می کردند.» گفت: «نمی دانم ولی از اینها هیچ چیز بعید نیست.» بعد کمی راجع به زادگاهش مرند و مسائل مربوط به آن صحبت کرد و چهره اش در هم رفت. طاقت ناراحتی اش را نداشتم برای همین پرسیدم: «راستی از مسافر کوچولویتان چه خبر؟» نام تو را که شنید حالت چهره اش به یکباره تغییر کرد. موجی از امید به آینده و خوشحالی در چشمهایش پدیدار شد. با اشتیاق فراوان برایم تعریف کرد که برایت وسائل و پوشاک تهیه کرده اند. پرسیدم: «چه اسمی برایش انتخاب کرده اید؟» گفت: «فعلا با بهارک بر سر نام بابک توافق کرده ایم.»...

24 ساعت بعد از ملاقتمان در پارک لاله نشسته بودم که sms تلفن همراه پیام تلخی برایم داشت: «ایلقار مرندلی بازداشت شد.»... شوکه شدم... یاد حرف پدرت افتادم: «خداوند در طالع تو تنهائی قرار داده است.»... بغض کردم. خدایا تنهایی بد دردی است. بیش از این در طالع من تنهائی قرار مده.

بابک جان

پدرت هم اکنون در زندان اوین است و من مطمئنم که لحظه ای از یاد تو و مادرت غافل نیست. به همان اندازه نیز اطمینان دارم که از دغدغه های خود -که به خاطر آنها او را زندانی کرده اند- کوتاه نیامده است. پدرت علیه ظلم و تبعیض مبارزه می کند. او پاسدار هویت و فرهنگ مردمانی است که هیچگاه در طول تاریخ در برابر ظالمان و مستبدین سرخم نکرده اند. پدرت یک آذربایجانی است و آذربایجان تا کنون به هیچ دیکتاتوری روی خوش نشان نداده است.

 

بابک عزیز

فرزندان بازجوهای پدرت هیچکدام قادر نخواهند بود تا بدون لکنت نام پدران خود را بر زبان بیاورند. آنان هیچگاه نخواهند توانست به پدران خود افتخار کنند. آنها همیشه سرافکنده از این خواهند بود که فرزندان افرادی هستند که غیر از آدمکشی و زندانی کردن آزاد اندیشان و سرکوب و خشونت کار دیگری نکرده اند. اما تو بابک سرفرازم همیشه با افتخار بر دستان پدری بوسه خواهی زد که آتش نامیرای عدالت طلبی و آزادیخواهی در وجودش شعله ور است و این است راز ماندگاری اینگونه افراد:

از آن به دیر مغانم عزیز می دارند                      که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

مواظب خود و مادرت باش

گل عشقه اویاخ قوی بیزه دیوانه دئسینلر                   ظولمت دیله ننلر گونه بیگانه دئسینلر

                                                                                                                  

                                                                                                             با احترام

                                                                                                            رضا عباسی

+ نوشته شده توسط رضا عباسی در جمعه نهم آذر 1386 و ساعت 13:8 |
اشاره:

قصه وبلاگ دار شدن بنده نیز همچون بسیاری از کارهایم پر از فراز و نشیب و سرشار از شکست و ناکامی می باشد.(میخواستم بنویسم همچون تلاش مردمان این سرزمین برای استقرار دموکراسی ولی دیدم داغ دل خیلی ها تازه می شود!)چندین بار به فکر ایجاد وبلاگ افتاده بودم اما از آنجائی که در ذهن خود هیچ تصور روشنی از لزوم چنین امری نداشتم هیچگاه صاحب وبلاگ نبوده ام.در مدت زمانی که در زندان بودم دوستان عزیزم وبلاگی به نام من ایجاد نموده و در آن آخرین اخبار راجع به وضعیت حقیر را منتشر می کردند.پس از آزادی از زندان دوستان اصرار داشتند که خود بنده اداره وبلاگ مزبور را بر عهده گیرم اما باز هم این امر بنا به دلایلی میسر نبود.نخست آنکه رمز ورود آن وبلاگ در اختیار عزیزانی است که خود الان در زندان بسر می برند.دوم آنکه پس از آزاذی از زندان بسیار کم حوصله شده ام و انگیزه و توان کافی برای به روز کردن مطالب را ندارم و دلیل سوم اینکه هنوز نمی دانم که در میان انبوه وبلاگ هائی که توسط افراد خبره و مسلط اداره می گردد حضور حقیر چه محلی از اعراب دارد.

علی ایحال در چنین وضعیت تردید آمیزی بودم که اقدامات فردی به نام نیک روش باعث گردید که به وبلاگ اکثر دوستان سر بزنم و پس از مشاهده شور و نشاط حاکم بر آن وبلاگ ها(علیرغم آنکه در محتوای اکثر آنها یأس و نا امیدی وجود دارد)خود نیز وسوسه شوم که وارد حوزه وبلاگ نویسی گردم.به قول شاعر همشهری ام ـ زنده یاد حسین منزوی ـ دیدن گل شکفته وسوسه ی چیدن آن را نیز به دنبال دارد و من نیز علی رغم بضاعت اندک وارد این عرصه می شوم.....تار یار که را خواهد و میلش به که باشد...

+ نوشته شده توسط رضا عباسی در دوشنبه پنجم آذر 1386 و ساعت 11:10 |