برگرفته از وبلاگ"هم چو آب"
. . . نماز خانه ی مدرسه ی دختراته ی عدالت و مهماني افطاري ، هياهوي با هم بودن هم كلاسي ها ، لذت افطار يك روز روزه ي كودكانه ، لذت با هم خوردن ، لذت روزه داري و . . .
. . . ولي در گوشه اي آ يلين ، دختري با صورتي گرد و سفيد كه چشمان درشت سبز رنگش دوازده بهار زندگي را ترنم مي كند ، هنوز تنها سيخ كباب كوبيده اش را تمام نخورده است و با نصفه ي باقي مانده ي آن ( بازي من يا او ! !! ) راه انداخته ، لحظه اي دور ازچشم هم كلاسي ها تكه ي كباب پيچيده در نان را در جيب كوچك مانتو اش مي گذارد .
خانم مدير : آيلين ؟ چرا ؟ . . .
معلم آيلين ، كه كمي دورتر چشم از آيلين برنمي چيند و قطره ي اشك گونه اش را تر كرده ، در اين فكر است كه خواهر كوچك آيلين که کنار سفره ی خالی افطار پدر خواب رفته است نيز ساعتي ديگر لذت يكباره ي كباب كوبيده را از دست خواهرش مي چشد .
اما آيلين باز هم گرسنه ، اين بار سخت تر ودر كنار سفره ي رنگين تر . . .
و نام ( مدرسه ی عدالت ) بر سر در مدرسه چه زیبا روشن و خاموش می شود .!!!

